گاه نوشته های جمال چهاردولی

شعرودلنوشته...


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شعری ازفاضل نظری

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند 

 

تاریخ ارسال: 17 اردیبهشت 1391 ساعت 10:08 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 1 نظر

آن روزها(فاضل نظری)

 

ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

 

راز من است غنچه ی لب های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی نهایت است

با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن 

 

تاریخ ارسال: 7 اردیبهشت 1391 ساعت 16:58 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 0 نظر

قرارهای بی قرار(فاضل نظری)

 

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست

 

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار بار بیاید بهار، کافی نیست

 

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند

برای کشتن حلاج، دار کافی نیست

 

گل سپیده به دشت سپید می روید

سپیدبختی این روزگار کافی نیست

 

خودت بخواه که این انتظار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

تاریخ ارسال: 7 اردیبهشت 1391 ساعت 16:55 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 0 نظر

شعری از آقای فاضل نظری

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بیتو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست 

 

تاریخ ارسال: 5 اردیبهشت 1391 ساعت 16:18 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 4 نظر

درد نهفته

          آنان  که خاک  را  به  نظر  کیمیا  کنند

             آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

                                             دردم  نهفته  ز  طبیبان   مدعی

                                             باشد که خزانه ی غیبش دوا کند

              می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

              بهتر  ز طاعتی  که  ز  روی ریا  کنند 

  

 

تاریخ ارسال: 5 اردیبهشت 1391 ساعت 16:08 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 0 نظر

تسلیت باد

                 

سرفصل کتاب آفرینش زهراست
روح ادب وکمال و بینش زهراست
روزی که گشایند در باغ بهشت
مسئول گزینش و پذیرش زهراست

دوستای عزیزم دهه ی فاطمیه رو به همتون تسلیت میگم

 

التماس دعا

تاریخ ارسال: 31 فروردین 1391 ساعت 15:37 | نویسنده: داریوش | موضوع: متفرقه | چاپ مطلب 3 نظر

فاطمه فاطمه است(دکترعلی شریعتی)

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است

برگرفته از کتاب فاطمه فاطمه است

تاریخ ارسال: 23 فروردین 1391 ساعت 19:24 | نویسنده: داریوش | موضوع: متن ادبی | چاپ مطلب 0 نظر

یک فکردیگر(مریم حیدرزاده)

یک فکردیگر
امشب تمام خویش راازغصه پرپر میکنم
گلدان  زرد  یاد  را با  تو  معطر میکنم
تورفته ای ورفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچاراین پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم باخودم وقتی بیایی پیش من
به احترام رجعتت من ناز کمتر میکنم
یک شب برای خلوتت یک فکردیگر میکنم
صحن نگاهت رابه روی اشتیاقم بازکن
من هم ضریح عشق راغرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت وآرزو
یک روز من این شعر راتاآخر ازبرمیکنم
گرچه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اماچنان دیوانه ام که با غمت سرمیکنم
زیبا خدا پشت وپناه چشم های عاشقت
با اشک وتکرارو دعا راه تو را ترمیکنم 

تاریخ ارسال: 18 فروردین 1391 ساعت 18:12 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 4 نظر

آخرمردم(مریم حیدرزاده)

آخرمردم... 

یک عمرتورابه هرکجایی بردم
هرلحظه گذشت بیتو من نشمردم
حالا تو بمان وقصه ات راحت باش
ازبس نرسیدم به تو آخر مردم

تاریخ ارسال: 18 فروردین 1391 ساعت 18:10 | نویسنده: داریوش | موضوع: شعر | چاپ مطلب 0 نظر